زندگی به رسم عاشقان

مقام معظم رهبری:خاطره‏ى شهدا را باید در مقابل طوفان تبلیغات دشمن زنده نگهداشت.

کف خیابون_۴۶

قاچاق زنان در استان های خراسان و سیستان و بلوچستان، در واقع استان های همجوار کشور با پاکستان و افغانستان رایج است و شیوه کار قاچاقچیان عمدتا به این صورت است که
  • ادامه مطلب

کف خیابون_۴۵



وقتی اسم یه سازمان عریض و طویل در کشور دوست و همسایمون میاد که اصل و بیخ و بن اون سازمان را بر اساس آموزه های دستگاه های امنیتی انگلیس تشکیل دادند و حتی موسساتی داره که با همکاری انگلیس، راهبردهای امنیتی منطقه را بررسی و طراحی میکنند، خب دیگه تو 

  • ادامه مطلب

کف خیابون_۴۴

بچه سال بود... شاید حدودا 18 ساله یا 19 ساله... چیز زیادی نمیدونست اما گفت که ساختمون رو به رویی منزل مسکونی و آپارتمانی نیست و به درد زندگی برای شما نمیخوره... گفت میگن فقط یه مرکز تحقیقاتی اینجا هست که اکثرا فارسی زبون ها و ایرانیا به اونجا رفت و آمد دارن و گاهی هم میان مغازش و مشروب میخورن و میرن!!
  • ادامه مطلب

کف خیابون _ 43



قشنگ مشخص بود که دست راستش که تو جبش هست، مسلحه و حتی انگشتش هم روی ماشه هست... 

  • ادامه مطلب

کف خیابون_42

حدوای ساعت هشت شد اما خبری ازشون نبود. قانون صبر حکم میکرد که همچنان صبور باشم و حوصلم سر نره. حالا مثلا چه کاری واجب تر از اونا داشتم؟ خب هیچی! پس صبور و بیدار باید باشم ببینم چه پیش میاد؟!

رفتم سراغ ماشین... همینطور که میرفتم طرف ماشین، دیدم که یه آژانس بدون پلاک
  • ادامه مطلب

کف خیابون _ 41



  • ادامه مطلب

کف خیابون_40



دومین چیزی که خیلی فکرمو به خودش مشغول کرده بود این بود که هر چی نگاه کردم، اون چهارتا دختر را ندیدم! اون چهار نفری که دربارشون با شاهرودی حرف زده بودیم. اونا نبودند. همش یه حسی بهم میگفت اونا کجان؟ چرا نیستن؟ کدوم قبرستون غیبشون زده؟


میدونستم که تا اونجا هستم دسترسی بهتری به شماره اتاق ها و ساکنینشون میتونم داشته باشم. چون زبان پاکستانی و عربیم خوب نبود و تقریبا در حدّ صفر بودم، نمیتونستم خودمو جای خدمه و مترجم و ... جا بزنم. باید میشدم سایه... شبح... جن... یه چیزی که کسی نتونه متوجه حضور من در هتل بشه.


اولین چیزی که برای این کار لازم داشتم، بستن چشم و گوش هتل بود. ینی باید کاری میکردم که دور بین های مدار بسته هتل نتونند رصدم کنند. اگر دوربین ها کار میکرد، ظرف کمتر از نیم ساعت بعد از میهمانی لو میرفتم و دیگه معلوم نبود چه بر سرم بیاد.


اول به هر زحمتی بود، به مانیفیست هتل دسترد زدم. فهمیدم که چهار نفرشون در هتل هستند. و یا لااقل هر جا باشن، بالاخره برمیگردن هتل و مال همین هتل هستند. اسمشون دقیقا یادمه: «عفت، فائزه، ندا، زهره»!


خب تکلیف این بیت نفر که تقریبا مشخص بود. دیگه بچه ها خودشون باید به حساب های بانکی رامین تاجزاده دسترسی پیدا میکردن و پیگیر کارها و جنایت های تاجزاده بر علیه زنان میشدند. میدونستم که اکثر کارهای مدلینگ و برگزاری شو و حتی بعضی آرایشگاه های زنونه مخصوصا در تهران، هدفمند و با برنامه کار میکنند و خدا میدونه چه اهدافی پشتش هست! این دیگه دست بچه های داخلی خودمون میبوسه که چجوری عمل کنند. چون شو دوم هم که برگزار شد، بازم بانی عربی داشت و فقط یک میهمان ویژه داشت. اون هم «پسر سفیر انگلستان» در پاکستان بود!


پس من موندم و یک کار! اون هم سر درآوردن از فعالیت های عفت و فائزه و ندا و زهره!


عفت، سنش از اون سه نفر بیشتر بود. خیلی هم نمیخورد آدم جلفی باشه. چندان نمیخندید و حتی همون موقع در هواپیما دیدمش، خیلی هم گوشت تلخ و گنده دماغ به نظر میرسید!


فائزه سن و سالش از عفت کمتر بود. قیافه هاشون خیلی به هم نزدیک بود. بعید بود که مادر و دختر باشن. اگر هم بودن، واسم مهم نبود و اثر خاصی برای من نداشتند! خیلی به همه طرف نگاه میکرد. معلوم بود که خیلی حواسش جمع هست و نمیشه خیلی دورش زد و غافلگیرش کرد.


ندا یه کم جلف به نظر میرسید. تو هواپیما وقتی داشتیم میرسیدیم آرایش کرد. پوششش نسبت به عفت و فائزه کمتر بود. شل تر میگرفت. اما معلوم بود که تلاش داره شالش از سرش نیفته و انگار یه جورایی مجبور بود خودشو بگیره!


زهره که بچه سال بود. شاید حداکثر 19 سالش بود. اصلا آرایش نداشت اما خیلی به تیپش رسیده بود. لباس و پوششش چندان تعریفی نداشت اما شالش از سرش نیفتاد و فکر کنم همش آهنگ گوش میداد. چون هندزفری داشت و خیلی با کسی قاطی نمیشد.


نکات مشترکی بین اون چهار نفر وجود داشت... یکی اینکه چهارتاشون برخلاف اون بیست نفر، پوشششون را به زور هم شده، حفظ کرده بودند! دوم اینکه چندان اهل جلف بازی اون بیست نفر نبودند! سوم اینکه چندان با کسی معاشرت و گپ نداشتند! چهارم اینکه وسایلشون هم به اندازه بقیه نبود! پنجم اینکه در چهار رده سنی خاص بودند! و...


من اون لحظات خیلی فکرم کار نمیکرد و بیشتر در فکر تعقیب و گریز بودم تا گمشون نکنم و بتونم ازشون به هر قیمتی هست ردی داشته باشم. اما بعدا که خصوصیاتشون را مخابره کردم، بهم گفتند که: «این خصوصیات بعلاوه ده ها خصوصیات دیگه، خصوصیات کاریزماهای فکری و جریان ساز هست. ازشون چشم برندار! از حالا ماموریتت این باشه که اونا را دنبال کنی و بتونی از اماکنی که باهاشون ارتباط دارن و اشخاص خاصی که اونا را ملاقات میکنند برامون سر نخ پیدا کنی! اون بیست نفر تقریبا توی مشتمون هستند و میدونیم حداکثر فعالیتشون چیه؟ تو خودتو معطوف به تحقیق درباره اون چهار نفر قرار بده!»


ادامه دارد...


کانال دلنوشته های یک طلبه

@mohamadrezahadadpour

کف خیابون _ 39

233 نوشته بود:

با تعقیب و گریز و نفوذ ی که داشتم، تونستم هتل اقامت و شماره طبقه و شماره های اتاقاشون و خلاصه حتی برنامه شوی اولشون هم بفهمم و به ذهنم بسپارم. اولین شو، چهار شب بعد از رسیدنشون در همان هتل برگزار شد.

اینقدر شلوغ بود که حتی بلیط را از صندلی های بام دوم (طبقه سوم به بعد سالن های شو) برداشتند و منم قاطی جمعیت وارد سالن شدم. از طرفی خوب بود که بالا بودم... چون احاطه خوبی بر صحنه ها داشتم... ولی از طرفی شناسایی دختران و زنان از طبقه سوم برای منی که به خاطر فشار گرسنگی، چشمام خوب نمیدید سخت بود... اما تونستم بالاخره شناساییشون کنم و بدونم کیا دارن شو میدن...

اما اون چیزی که به نظرم اصل ماجرا بود، دو مسئله بود:

یکی اینکه تمام بیست نفری که شو دادند، لباساشون از بیست طرح و مدل متفاوت بود که حدودا نیمی از بدن را هم به زور میپوشوند. خیلی لباس های جلف اما طراحی شده و برنامه ریزی شده ای بود... حتی یکیش با طرح میدون آزادی بود و خیلی سر بردن و خریدنش دعوا شد... میدیدم که سه چهار نفر مست لایعقل داشتن دستای اون دختری که این لباسو پوشیده بود میکشیدن و واسه خودشون میخواستند!! یا مثلا یه لباس با طرح حافظ بود که ......

کلا اون بیست مدل، در همون ساعت اول به بالاترین مبلغش فروخته شد! ینی حدودا بیست دست لباس مدلینگ، مبلغی بالغ بر پنج میلیون و پانصد هزار دلار به فروش رفت...

اما ... نکتش اینجاست که همه مشتری های اون بیست لباس... میدونم که خیلی آزارتون میده اگه بشنوید... اما باید بگم و چاره ای نیست... همه اون بیست دست لباس توسط ده نفر از شاهزاده های عربی سعودی از عربستان خریداری شدند... بعدا که در بلندگو اعلام کردند، مشخص شد که بانی برگزاری این شو، یکی از شاهزاده های سعودی بوده که چند نفرشون را هم در هتل خلیفه دبی میهمان کرده... میدونید ینی چی؟! رک بگم؟ ینی اون آشغال وهابی شرط کرده بوده که حتی تا پنج عدد از لباس ها را ... ببخشید... شرمندم... روم سیاه و روم به دیوار که اینو میگم... اما پنج تا لباس را با صاب لباس ببره... ینی پنج تا دختر و زن را که در اون مدل پسندید، با اقامت سه ماهه با خودش ببره دبی و یا حتی امارات!!!

تمام دنیا روی سرم خراب شد و پیش چشمام سیاهی رفت... تصورش کنید ... نه... حیف شما که تصورش کنید... حیف خیال و روح و روانتون که بخواد مجلس یزیدی اون شب را تصور کنه... که چطور ناموس ایرانی را در اون شوی عربی در پاکستان ببرند و بعدش هم به سلامتی همه شاهزاده های سعودی، پیاله سرخ ترکی سر بکشن و یکی مثل رامین تاجزاده باهاشون آروق بی غیرتی و بی ناموسی بزنه!

اون شب تاجزاده سه میلیون از کل مبلغ را به عنوان پورسانت برداشت! ینی دو میلیون و نیم بین بیست و چند نفر از دخترا تقسیم شد!! ینی به عبارتی حداکثر صد و بیست دلار به هر کدومشون بیشتر نمیرسید!! ینی فقط برای صد و بیست دلار .... استغفرالله ربی و اتوب الیه!!

موقع صرف شام، به زور خودمو رسوندم به طبقه اول... اما چون روسری داشتم، به این راحتی راهم نمیدادند... فقط اینو بگم که بعضی از دخترا و زن ها و همچنین بعضی از شاهزاده ها سر میز شام نبودند.........

خیلی خیلی لحظات سختی بود... بازار فروش برده و کنیز نبود... چون برده و کنیز را به زور میخرند و میبرند... کسی به اختیار خودش برده و کنیز نشده و نمیشه...

اما در اون مجلس، اول لباسای این حیوون ها را میخریدن... بعدش هم این زن ها و دخترها بودند که داشتن با اختیار و شوق فراوون، خودشون را قالب میکردند... حتی دو سه تاشون بعدا معلوم شد که با دو سه تا از شاهزاده های سعودی از قبل دوست بودند و حتی یکی دو بار به بهانه سفر عمره، باهاشون در خاک عربستان قرار گذاشته بودند!!

آدم چی بگه آخه؟!! این ینی مجلس یزیدی دیروز، خیلی با شرف تر و با حیا تر از مجلس وهابی امروز بوده... این ینی امروز، تلاش برای عرضه بهتر و بیشتر لباس و تن دختر و زن ناموس ایرانی..... لا اله الا الله... بذارید دهنم را ببندم و لال شم و هیچی نگم!

ادامه دارد...

کانال دلنوشته های یک طلبه
@mohamadrezahadadpour

کف خیابون_38

خب! از حالا یه مهمون فضول و ناخونده داریم به نام ام آی سیکس از کشور منحوس انگلستان! سازمان جاسوسی که هم برای منافع خودش کار میکنه و هم تعامل بسیار زیادی با همتایان آمریکایی و اسرائیلی خودش داره.

اما... از وقتی من این پرونده را در دست گرفتم، سه مسئله شدیدا ذهنم را درگیر کرد:

اول اینکه چطور و چگونه از ماموریت شاهرودی اطلاع پیدا کردند؟

دوم اینکه چرا تصمیم گرفتند که همون اول کار، ینی در ماشین فرودگاه اسلام آباد کلک شاهرودی را بکنند؟! چرا اونجا؟ چرا در چنین مرحله ای؟

سوم اینکه شاهرودی مگه درگیر پرونده دیگه ای هم بوده که مزاحم ام آی سیکس شده باشه و بخوان و تصمیم بگیرن که حذفش کنند؟ یا باید اینجوری گفت! یا باید گفت که مگه قصه زنان و دخترای مدلینگ و شومینگ چه خط و ربطی به ام آی سیکس پیدا میکنه که باید قبل از افشای ارتباطات اونا و تاجزاده با عوامل خارجیشون فورا سر مامور امنیتی ما را زیر آب کنند؟!

درسته کافران و منافقان، کلا احمق اند اما دیگه نه تا اون حد که بخوان خیلی راحت و بدون ترجیح معقول، با کشتن وحشیانه یکی از ماموران امنیتی ما، شاخک های ما را الکی حساس کنند و رسما وارد یه درگیری تمام عیار بشیم!! قطعا دیگه کار داشته به جای حساس میکشیده که باید شاهرودی حذف بشه!

اما ... اینا همش به کنار! اون چیزی که همه را نگران کرده بود، وضع 233 بود! چون قطعا کسی که میتونه رد شاهرودی را بزنه و فی الفور حذفش کنه، خبر داره که 233 هم با شاهرودی بوده و هنوز زنده است و ما کلا هیچ ماموری را بدون «مامور سایه» و «مامور مکمل» به هیچ جهنمی نمیفرستیم چه برسه ماموریت به این حساسی!

من که نبودم اما از قرائن پرونده ای که مطالعه کردم، فهمیدم که اتاق فرماندهی اون عملیات در ایران، بسیار هوشمندانه عمل کرد! آفرین به این همه هوش و ذکاوت! متاسفم که نمیتونم جزئیاتش را بگم اما فقط همینو بدونید که 233 تونست به نتایج حداکثری برسه و سالم و تندرست به ایران برگرده... یا بهتره بگم، به ایران برگردوندنش!

برای اینکه از اوضاع این پرونده در خاک پاکستان اطلاع پیدا کنید، مختصری از گزارش 70 صفحه ای 233 با اندکی تصرف و توضیح خدمتتون عرض میکنم. 233 نوشته بود:

برای اولین باری بود که میدونستم نباید کسی بفهمه که من کجام و حتی کی هستم و قراره چیکار کنم؟ چون از زمانی که شاهرودی به من جواب نمیداد، فهمیدم که اتفاقی افتاده ... و از زمانی که با ایران ارتباط برقرار کردم و واسم اون بیت شعر را نوشتند، فهمیدم که حتی دیگه نباید تلاش کنم که با شاهرودی ارتباط بگیرم و باید فراموشش کنم.

خب من یک زن بوده و هستم. هم جای خواب میخواستم و هم لقمه نانی که بتونم بخورم و بدونم که بعدش مسموم نمیشم و زنده میمونم و هم مسئولیت و برنامه مشخصی را باید دنبال کنم و گزارشش را بفرستم.

من کل اون ده روز را که اونجا بودم، فقط آب و میوه خوردم. روزی سه یا چهار تا میوه میخوردم که از پا در نیام و بتونم یه مقدار پولم را پس انداز کنم. در کل اون ده روز، کمتر از سی ساعت خوابیدم! سوی چشمام کمتر شد و قیافه مرده متحرک پیدا کرده بودم. حتی پول ن/داشتم نون بخرم و بخورم چه برسه به یک وعده نهار گرم!

رابط ما در اونجا یه مرد پنجاه ساله افغانی از بچه های مقاومت بود که فقط یکبار مراجعه کردم. اون یکبار هم بخاطر عدم اطمینانی که حتی به سایه خودم داشتم، در حالتی که منو نمیدید، جیبش را زدم و تونستم یه گوشی SSF تهیه کنم و یه سیم کارت MAXELL بخرم و بتونم چندتا کد سر هم کنم.

اسم جهادیش «جواز عبدالله» بود... تنها کسی بود که شاهرودی قبل از پرواز بهم معرفیش کرده بود و مختصاتش را بهم گفت... با مکافات پیداش کردم... اون روز در حال پشمک فروشی بود... از پشت بهش نزدیک شدم و شوکر سمی را چسبوندم به زیر کلیه هاش... خیلی آروم و یواش بهش گفتم: سلام علیک... 233 هستم... لطفا خودتون را شل کنید و اجازه بدید مبلغی پول از جیبتون بردارم... لطف کنید و برنگردید تا مشکلی برای هیچکدوممون پیش نیاد... اجازه هست بردارم؟ اصلا پول دارید؟

جواز عبدالله گفت: سلام... خواهش میکنم... از جیب سمت چپم بردارید... مشکلی نیست... میدونستم پول لازمتون میشه... امروز رفتم از بانک گرفتم... راستی شوکرتون داره نبض میزنه... احتمالا نیاز به شارژ داره... شارژرم را هم از روی صندلی سمت چپم بردارید... دیگه چه خدمتی از دستم برمیاد؟

گفتم: تشکر میکنم... لطفا به هیچ وجه دلتون برای من نسوزه و منو تعقیب نکنید... چون اگر حتی احساس بکنم داره عملیات در خطر میفته... (جملم را قطع کرد و گفت)

چشم... خیالتون راحت...

ادامه دارد...

کانال دلنوشته های یک طلبه
@mohamadrezahadadpour

کف خیابون _37



سرنوشت بسیار غم انگیزی بود... خیلی برای بچه های ما گرون تموم شد... قرار شد فعلا به 233 نگن تا روحیش را نبازه... اما بهش گفتند که منتظر شاهرودی نباش و به کار خودت ادامه بده!


غریب مردن سخته... چه برسه به غریب کشته شدن... اونم با این اوضاع و احوال!! اونم در حال یه ماموریت به این مهمی و با ارزشی!

اینا همش به کنار... اما اجازه بدید درگیر احساسات نشیم و خیلی بی رحمانه، پرونده را دنبال کنیم. چون یک مامور امنیتی، نه تنها نباید وقت و زمانش را صرف گریه کردن و سوختن و آتیش گرفتن دلش بکنه، بلکه حتی نباید برگرده و به جنازه رفیقش نگاه کنه! ... ببخشید این قدر بی رحم میگم اما فقط میتونم یه کلمه بگم و رد بشم: خدا بیامرزتش!


اما قبل از اینکه بخوام ادامه ماوقع را براتون بگم، تشریح کنم اوضاع از چه قراره؟!


«یک عدد چشم»... «یک عدد گوش»... و «قلب»! این سه عضو، به عنوان نماد «دیدن» و «شنیدن» و «احساس و ادراک» هست... ینی نه تنها داریم میبینمتون... بلکه چشمتون هم درمیاریم... و اینکه نه تنها داریم میشنویم و ردتون را زدیم... بلکه ارتباطتون را با هم قطع میکنیم... نه تنها اینا، بلکه تا دل مقرّ فرماندهی عملیاتتون هم پیش رفتیم و شما حالا حالاها نمیتونید از ما چیزی را مخفی کنید!


خب این خیلی واضحه که کار کیه و این روش کار، منحصر به چه گروهی هست؟! اگه بخوام یه کم علمی تر بگم، باید به عرض برسونم که «تقطیع اعضای بدن» یا همون «مثله» کردن، بدون ارجاع و تحویل جنازه مامور، و فقط با ارسال بخش هایی از اجزای پیام دار بدنش، کار کسی نیست جز سازمان نجس و کثیف «Mi6» !!


سازمان MI6 (Military Intelligence, Section 6) یا همان سرویس اطلاعات مخفی موسوم به SIS (Secret Intelligence Service) است که در سال 1909 با اجاره دفتر کوچکی در لندن آغاز به کار کرد. البته در واقع اولین مامور اطلاعاتی انگلیس سر «فرانسیس والسینگهام» در دوره الیزابت بود که با شنود و کشف طرح‌¬های وی، علیه ملکه دسیسه و فتنه می¬‌کرد. با اینکه این سازمان شباهت زیادی به همتای آمریکایی خود دارد، اما بسیار محرمانه¬‌تر از آن عمل می¬کند.


سازمان MI6 معاونت خارجه سازمان مرکزی اطلاعات و امنیت انگلیس به شمار می¬‌رود. وظیفه این نهاد، جمع¬‌آوری، تحلیل، و انتشار اطلاعات برون مرزی است. حیطه قدرت این نهاد مانند همتای آمریکایی خود مشخص نیست. مثلا مسئولیت ضد اطلاعات MI5 با MI6 است. عملیات¬‌های جاسوسی بسیاری تابحال از این سازمان صورت گرفته است.


برای اینکه بدونید اینا چقدر عوضی هستند و حتی از خودشون هم مخفی میکنند باید عرض کنم که: اولین رییس MI6 که «منسفیلد کامینگ» نام داشت، بنای قدرت اولیه این سازمان را گذاشت. او یک جاسوس فوق حرفه‌¬ای بود که علاقه بسیاری به ترساندن نیروهای تحت امرش داشت. یکی از پاهای وی، مصنوعی و چوبی بود و بسیاری از این امر بی¬خبر بودند. یک بار برای فهماندن منظور به یکی از نیروهایش و شیر فهم کردن وی به روش خود، کاردی را در پای چوبی خود فرو کرده و پس از چند لحظه بیرون می‌¬کشد. جمع حاضر در آن مجلس، مبهوت و وحشت زده فقط به این صحنه نگاه می¬‌کردند. کلا همه رئسای این سازمان جاسوسی و ضد جاسوسی، از چنین روحیاتی برخوردار بوده و هستند.


اجازه بدید الکی نگذریم و از نقش این سازمان به عنوان مثال و از باب نمونه در ترور دانشمندانمون چند جمله عرض کنم:


ترور دانشمندان هسته‌ای ایران با توجه به سخنان ناظران معتبر بین‌المللی، سابقه 50 ساله اسراییل در ترور به این سبک، و وحشت انگلیس، آمریکا و اسراییل از «ایران هسته‌ای»، با برنامه‌ریزی MI6 و عملی ساختن طرح توسط عوامل موساد ممکن شد. «بروس ریدل" Bruce Riedel»مامور اسبق CIA که 30 سال تجربه اطلاعاتی دارد، معتقد است که ترور دانشمندان ایرانی با توجه به سابقه اسراییل در این سبک ترور و وحشت روزافزون از ایران، به دست عوامل موساد انجام شده است. افشای گزارش CIA توسط ویکی لیکس و اظهارات «یوسی ملمان» –تحلیلگر سیاسی اسراییلی- نشانگر نقش پررنگ MI6 در این عملیات‌ها بوده است. در این گزارش، ترور مجید شهریاری، فریدون عباسی دوانی، و انتصاب «تامیر پاردو» به سمت ریاست موساد، سه عمل کلیدی در راستای نیل به هدف متوقف کردن فعالیت‌ های هسته ای ایران دانسته شده است.در پاییز 92، سربازان گمنام امام زمان (عج)، یک جاسوس MI6 که بیش از 50 سال داشته و بر زبان انگلیسی مسلط بوده است را در کرمان شناسایی و دستگیر می کنند. این فرد تحصیلکرده بوده و در قالب فعالیت‌های تجاری، عمل جاسوسی را انجام می داده است. متهم مذکور در 11 نوبت در داخل و خارج از کشور به صورت حضوری با افسران اطلاعاتی کشور انگلیس ارتباط برقرار کرده و در هر ملاقات نیز اطلاعات مورد نظر سرویس جاسوسی مذکور را تحویل داده و البته یک‌سری راه‌کار را علیه منافع جمهوری اسلامی ایران از سرویس اطلاعاتی انگلیس اخذ کرده است. جاسوس دستگیر شده با 4 افسر اطلاعاتی انگلیس در ارتباط بوده و با هدایت و آموزش‌های این افسران اطلاعاتی، اطلاعات خواسته شده و مورد نظر آن‌ها را جمع آوری و سپس به کشور مبدا جاسوسی منتقل می کرده است.


ادامه دارد...


کانال دلنوشته های یک طلبه

@mohamadrezahadadpour

Designed By Erfan Powered by Bayan